احمد شاملو
دریافت فایل pdf کاشفان فروتن شوکران
شبانه
وه!
چه شب های سحرسوخته
من
خسته
در بستر بیخوابی خویش
در ِ بی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام.
کس نپرسید ز کوبنده ولیک
با صدای تو که می پیچد در خاطر من:
" ـ کیست کوبنده ی در؟ "
هیچ در باز نشد
تا خطوط گم و رویایی رخسار تورا
بازیابم من یک بار دگر...
آه ! تنها همه جا، از تکِ تاریک، فراموشیِ کور
سوی من داد آواز
پاسخی کوته و سرد:
" ـ مُرد دلبندِ تو، مَرد! "
**
راست است این سخنان:
من چنان آینه وار
در نظرگاه تو استادم پاک،
که چو رفتی ز برم
چیزی از ماحصلِ عشق تو برجای نماند
در خیال و نظرم
غیرِ اندوهی در دل، غیرِ نامی به زبان ،
جز خطوطِ گم وناپیدایی
در رسوبِ غمِ روزان و شبان...
**
لیک ازین فاجعه ی ناباور
با غریوی که
ز دیدار به ناهنگام ات
ریخت در خلوت و خاموشیِ دهلیزِ فراموشیِ من،
در دلِ آینه
باز
سایه می گیرد رنگ
در اتاق تاریک
شبحی می کشد از پنجره سر،
در اجاقِ خاموش
شعله ای می جهد از خاکستر.
**
من درین بسترِ بی خوابیِ راز
نقشِ رویاییِ رخسارِ تو می جویم باز.
با همه چشم تو را می جویم
با همه شوق تو را می خواهم
زیرِ لب باز تو را می خوانم
دائم آهسته به نام
ای مسیحا!
اینک!
مرده ئی در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام...
در آستانه
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه ای نیک پرداخته توانی بود
آن جا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله ی آن سوی در زاده ی توهم توست نه انبوهی ی مهمانان؛
که آنجا
تورا
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جنبنده ای در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف
نه عفریتان آتشین گاو سر به مشت
نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش
نه ملغمه ی بی قانون مطلق های متنافی._
تنها تو
آنجا موجودیت مطلقی،
موجودیت محض،
چرا که در غیاب خود ادامه می یابی و غیابت
حضور قاطع اعجاز است.
گذارت از آستانه ی ناگزیر
فرو چکیدن قطره ی قطرانی ست در نامتناهی ظلمات:
"دریغا
ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار
می بود!"
شاید اگرت توان شنفتن بود
پژواک آواز فرو چکیدن خود را در تلالر خاموش کهکشان های بی خورشید
چون هرَّستِ آوار دریغ
می شنیدی:
"کاش کی کاش کی کاش کی
داوری داوری داوری
در کار در کار در کار..."
اما داوری انسوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان.
و خاطره ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد.
بدرود!
بدرود!(چنین گوید بامداد شاعر:)
رقصان میگذرم از آستانه ی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر
.به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای نه به هیأت سنگی نه به هیأت برکه ای،.
من به هیأتِ " ما " زاده شدم
به هیأت پرشکوه انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین کمانِ پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آب شار
بیرون است.
انسان زاده شدنِ تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست داشتن و دوست داشته شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توان اندُه گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل؛ توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناکِ فروتنی
توان جلیلِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهاییِ عریان.
انسان
دشواریِ وظیفه است.
دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پَگاه دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را
رخصتِ زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم
دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر جهان را
تنها
از رخنه ی تنگ چشمی یِ حصار شرارت دیدیم و
اکنون
آن در کوتاه بی کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!
دالان تنگی را که در نوشته ام
به وداع
فرا پشت می نگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
آهنگ های فراموش شده...
"راز"
شده عاشق دل شیدایی من باز... خدایا!
نرود حرف به خرج دلِ مستم، سرِ مویی
دستِ من گیرد و سویی کشدم دل، که :«ـ چه مانی؟»
عقل بر دامنم آویزد و غرّد، که «ـ چه پویی!»
گویدم دل که:« چو بینیش بگویی غم ما را»
تا که بینم برآشوبد آن یک، که:«ـ نگویی!»
***************
"شب ها"
آفتاب که رفت،
من میمانم و شب زنده داری و اشک...
دوست دارم که به گوشه ای
بنشینم و با دلِ خویش
خلوت کنم.
****************
"اشاره (بخشی از نغمه های ژاپنی)"
تو مرا به نام میخوانی, نام ات را نمی دانم
تو به من اشاره میکنی, اشاره نمی توانم
من، برای آن که چیزی از خود به تو بفهمانم
جز چشم های ام چیزی ندارم...
****************
"یاد"
همین جا بود که آتشی سوزنده،
از چشمی مست برآمد و بر جانم نشست.
همین جا بود که نیرویی به خود دادم و همین که دانستم که می توانم سخن بگویم،
درد دل بیمار خود را تشریح کردم و از لب های سرخ اش دارو طلبیدم
همین جا بود که شایانِ نگاهِ ترحمِ او شدم،
دست مرا فشرد،
و نمی دانم چه حسی مرا لرزان کرد.
همین جا بود که از او،
هم لطف و هم عتاب ظاهر شد و من،
هم شاد و هم گریان شدم
همین جا بود که با من پیمان بست،
همین جا بود که پیمان شکست
*********
"دامن دامن اشک"
ای شبِ تیره روزگارِ منی
یا دو چشمِ سیاهِ یارِ منی
ازبلندی چو گیسوانِ سیاه
وز سیاهی، دلِ نگارِ منی
در برت با خیال او بسیار
اشک از دیده ام کرده ام به کنار
چه بسا با تو رازِ دل گفتم،
چه بسا با تو مانده ام بیدار...
آگهی کز دو دیده ریزم خون
بی خبر نیستی که چونم، چون
راست چون سرو بود قامت من
زان قدِ سرو شد خمیده کنون
روزگاری چو سرو بودم راست
شرحِ این قصّه سخت جانفرساست
بر سر عرش بود پروازم
عشق بالم شکست و قدرم کاست
جانم از غم تباه شد، ایواه
روزم از عشق شد سیاه ـ سیاه
سوختم، سوختم، دریغ، دریغ
مگر ای شیخ عشق بود گناه؟!
*************
"................."
دیگر تو را به یاد نخواهم آورد
دیگر به خاطر تو اشک از دیده نخواهم ریخت
دیگر پیرامُن تو نخواهم گشت،
دیگر نام تو بر زبان ام نخواهد رفت
...
بعد از این ای نور، سایه وار از تو می گریزم
بعد از این ای آفتاب، شب پرده وار از تو دوری می گزینم
بعد از این من وراه من، سر من و سودای من..
دیگر به امید بوسه ای به پای ات نخواهم افتاد
دیگر به امید اینکه دستم را بگیری به پای ات بوسه نخواهم زد
دیگر به امید نوازشی چهره به خاک راهت نخواهم سود
نه،دیگر،دیگر هیچ وقت
هیچ وقت تا زنده هستم.
*************
"دردِ انتظار"
شب از نیمه گذشت و یارم نیامد...
دلم در آتش انتظار سوخت و دودش از سینه ام بیرون شد
ساغرم از اشک سرشار گشت و باده ی غم مست ام کرد،
اما ساقیِ نازک بدنِ من نیامد که کنارم بنشیند
...
گفت می آیم... سحر شد و نیامد!
نیامد و نخواهد آمد،
زیرا او هیچ پیمانی نبست که نشکست...
او هیچ گاه نسوخته تا معنای سوختن را بداند؛
او هیچ وقت درد نکشیده تا بداند درد چیست؛
او هرگز
در انتظار نمانده تا از تلخی انتظار باخبر باشد...
*****************