...

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم/ دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر/هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم


گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من/از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار/ دشمن شود و سر برود هم بر آن سریم


روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست/بازآ که روی در قدمانت بگستریم


ما با توئیم و با تو نه ایم اینت بوالعجب!/در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم


نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب/نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم


از دشمنان برند شکایت به دوستان/چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟


ما خود نمی رویم دوان در قفای کس/آن می برد که ما به کمند وی اندریم


سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند/چندان فتاده اند که ما صید لاغریم

 
تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،

ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .

انـدازه مـی گـیـری !

... حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !

مقـایـسـه مـی کـنـی !

و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،

کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،

که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،

به قـدر یـک ذره ،

یک ثانیه حتی !

درست از همانجاست که توقع آغاز می شود

و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم…!

شاید سالها بعد.....
در گذر جاده ها....
بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم:
آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود!!!!!


اين شهر
همين
"نبودت" را کم داشت
که کامل شد ..!!

می بخشمت
با آنکه
به اندازه
هزار شب
بی خوابی
از تو طلب دارم......!!

 

چقدر بی تو بسر بردن دشوار است
رنگهای اتاق را می‌بینم
دلتنگ
برمی‌خیزند
و سوی درختان بال می‌زنند...
پس
نیستی چنین است!

دوستت دارم
و عشق تو از نامم می‌تراود
مثل شیره تک درختی مجروح
در حیاط زیارتگاهی.
نابینای توام
نزدیکتر بیا
فقط به خط بریل می‌توانم که ترا بخوانم
نزدیکتر بیا
که معنی زندگی را بدانم

 دلم به بوی تو آغشته است. سپیده دمان کلمات سرگردان بر می خیزند و خواب آلوده دهان مرا میجویند!

کجای جهان رفته ای؟ باز نمی گردی، میدانم!نشان قدمهایت چون دام پرندگان همه سویی ریخته است.

باز نمی گردی، میدانم! و شعر چون گنجشک بخار آلودی بر بام زمستانی به پاره یخی بدل خواهد شد.

من این راه دراز را آمده ام که تو را ببینم. زمین شخم زده را دیده ام، پاره خشت و ماه بریده را دیده ام، شگفت کودکان و پایمال علفها را دیده ام، سایبانی خاک و شعله ی آه را دیده ام، باد را دیده ام،

 و تو را ندیدم ...

***

بازی تمام شد
و ترا در بازی کُشتند.
چمدانت را می‌بستی
مرگ ایستاده بود
و نفسهایم را می‌شمُرد...

شمس لنگرودی. لینک دانلود