_____________________ شب را دوست دارم...! چرا که در تاریکی .. چهره ها مشخص نیست!! و هر لحظه.. این امید .. در درونم ریشه می زند... که آمده ای .. ولی من ندیده ام؟! ______________________ باید دور تو بگردم. دور تو که بگردم، جهانگردی ام که دور دنیا را در چشم به هم زدنی گشته است. برای گرفتن اقامت سرزمین تو، پناهندگی انسانی می گیرم. مرزبان چشم تو که بپرسد: از کجا می آیی؟ می گویم از تو به تو می گریزم. نقشه ی آفرینش من یک مرز بیشتر ندارد. من از امپراطوری حضور تو می آیم تا از تو به تو پناهنده شوم
______________________
" وسرانجام اینکه من از حماقت های خود در زندگی پخته شده ام!" ______________________
می توانیم یکدیگر را همراهی کنیم، - دوست من! - تا آن زمان که مرزهامان را از خاطر نبریم!